چنان خواندم که چون بزرگمهر حکیم، برادران را وصیت کرد که «در کُتُب خواندهام که آخرالزّمان پیغامبری خواهد آمد، نام او محمّد مصطفی (ص) اگر روزگار یابم، نخست کسی من باشم که بدو گِرَوَم. شما هم فرزندان خود را چنین وصیت کنید تا بهشت یابید».
در جایی خوانده ام که بزرگ مهر حکیم به برادران خودش توصیه کردد که «در کتابها خواندهام که در آخر زمان پیامبری خواهد آمد که نام او محمِد مصطفی (ص) است اگر در آن زمان زنده باشم اولین کسی خواهم بود که به او ایمان میآورد، شما هم به فرزندان خودتان این تو صیه را بکنید تا به بهشت بروید.»
حکما و علما نزدیک وی آمدند و میگفتند که ما را از علم خویش بهرهدادی و هیچ چیز دریغ نداشتی تا دانا شدیم، ستارهی روشن ما بودی که ما را راه راست نمودی. ما را یادگاری ده از علم خویش.
عالمان و دانشمندان نزد او میآمدند و به او میگفتند: که ما را از علم و دانش خودت بهرهمند کردی و هیچ و چیزی را برای ما کم نگذاشتی تا ما آگاه شدیم، برای ما مانند ستارهی روشنی بودی که راه درست را به ما نشان میداد، به ما از دانش خود یادگاری بده.
گفت: وصیت کنم شما را که خدای، عَزَّوَجَلّ به یگانگی شناسید و وی را اطاعت دارید و بدانید که کردار زشت و نیکوی شما میبیند و آنچه در دل دارید، میداند و زندگانی شما به فرمان اوست.
گفت: به شما سفارش میکنم که خداوند عزیز و بزرگوار را یگانه بدانید و از دستورات او پیروی کنید و بدانید که کارهای خوب و بد شما را میبیند و هرچه در دل و فکر خود داشته باشید میداند و زندگی شما در دست اوست.
نیکویی گویید و نیکوکاری کنید که خدای، عَزَّوَجَلّ، که شما را آفرید برای نیکی آفرید و زینهار تا بدی نکنید و از بدان دور باشید که بد کننده را زندگانی، کوتاه باشد و پارسا باشید و چشم و گوش و دست از حرام و مال مردمان، دور دارید.
سخن خوب بگویید و کار های نیکو انجام دهید زیرا خدای عزیز و بزرگوار شما را برای انجام خوبیها آفریده و هوشیار باشید که بدی نکنید و از آدمهای بد نیز دوری کنید، زیرا کسی که در زندگی بدی میکند عمر درازی نخواهد داشت و پرهیز گار باشید و چشم و گوش دست خود را از کار های حرام و مال مردم دور نگه دارید.
راست گفتن، پیشه گیرید که روی را روشن دارد و مردمان، راست گویان را دوست دارند و راست گوی هلاک نشود و از دروغ گفتن دور باشید که دروغْ زن، ارچه گواهی راست دهد، نپذیرند.
راستگو باشید که راست گویی باعث نورانی شدن چهره میشود و مردم هم انسان راستگو را دوست دارند و انسان راستگو از یادها نخواهد رفت و از دروغگویان دوری کنید زیرا دروغگو اگر راست هم بگویید کسی حرف او را قبول نمیکند.
و مردمان را عیب مکنید که هیچ کس بیعیب نیست. هر که از عیب خود نابینا شد، نادانتر مردم باشد و خوی نیک، بزرگتر عطاهای خدای است عزوجل. و از خوی بد دور باشید که بندِ گران است بر دل و بر پای. همیشه بدخو در رنج بزرگ باشد و مردمان از وی به رنج و نیکو خوی در هر دو جهان ستوده است و هر که از شما به زاد بزرگتر باشد، وی را بزرگتر دارید و حرمت او نگاه دارید.
و عیب جویی مردم را نکنید که هیچ کسی نیست که بدون عیب باشد؛ هر کسی که عیب خود را نمیبیند از همه نادانتر است. اخلاق خوب بزرگترین بخشش خداوند عزیر و بزرگوار است. از اخلاق بد دوری کنید که مانند زنجیر سنگینی است که بر دل و یا پای انسان بسته شده باشد، انسان بد اخلاق همیشه هم خود را رنج میدهد و هم دیگران را. انسان خوش اخلاق در هر دو جهان مورد ستایش است. هر که از نظر سن و سال در میان شما بزرگ تر است به او ارزش به دهید و احترامش را نگه دارید.
ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی
1- منظور از جملهی «راستگوی هلاک نشود» چیست؟
انسان راستگو به هلاکت نمیرسد و از نابودی در امان است.
2- چرا نیکوخوی در هر دو جهان، ستوده است؟
چون در این جهان همهی مردم انسان خوش اخلاق را دوست دارند و به او احترام میگذارند و در جهان آخرت هم خدا به انسان خوش اخلاق پاداش میدهد.
3- با توجّه به متن درس، منظور از «ستارهی روشن» چه کسی است؟ حکیم بزرگمهر
4- منظور از جملهی «هر که از شما به زاد بزرگتر باشد، وی را بزرگتر دارید» چیست؟
هر کسی که سنش بیشتر باشد او را بزرگ تر بدانید و به او احترام بگذارید.
دانش زبانی
به کلمههای زیر دقّت کنید.
- (زشت، نیکو)
- (راستگو، دروغگو)
- (خوی نیک، خوی بد)
این کلمات، مخالف یکدیگر هستند.
آوردن دو کلمه با معنی متضاد، موجب زیبایی و لطافت سخن میشود.
تضاد باعث تلاش بیشتر ذهن میشود و درک مفاهیم را سادهتر میکند؛ مانند:
الف) گدای نیک انجام، بهِ از پادشاه بد فرجام. (سعدی)
کلمات «نیک انجام» و «بد فرجام» مخالف یکدیگرند.
ب) هرچه زود برآید، دیر نپاید. (سعدی)
2- به جملههای زیر، توجّه کنید.
- برادران را وصیت کرد.
- وصیت کنم شما را.
در گذشته، گاهی از کلمهی «را» در معنای «به» استفاده شده است.
بخوان و بیندیش (آوای گنجشکان)
شیخ مکتبخانه بر تشکچه نشسته بود و بر بالش تکیه داشت. کودکان نیز بر تشکچههای خویش بودند و سر در کتاب حافظ داشتند. قرآن خوانده بودند و شیخ گفته بود: اکنون به آواز گنجشکان گوش میدهیم.
کودکان در سکوت به آواز گنجشکانِ درختِ مکتبخانه گوش میدادند. عادت بود، میان دو درس، سکوت بود و گوش دادن به جیک جیکِ گنجشکان که فراوان بودند بر درخت. غوغا میکردند گنجشگان.
عجب بود که هنگام درس، ساکت بودند. سر بر بال و سینه میگذاشتند. در خود بودند هیچ صدایی نبود جز صدای شیخ که میخواند: «بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود».
صدای کوفتن کوبهی درِ مکتب آمد. شیخ گفت: «کسی برود، ببیند کیست؟»
«ممنون» بود که آمده. «ممنون» همهی آن چیزهایی که حافظ گفته بود، داشت. «ممنون» مست کتاب بود و عاشق دانش، ظاهری آشفته داشت و پیراهنی کهنه. «مجنون» هم صدایش میکردند. اهلِ بحث بود و مدّعیِ دانایی. پس از هر بحث، قانع میشد یا نمیشد، میگفت «ممنون» و میرفت. هر جا کتابی بود، مکتبی بود، می رفت و میگفت: «به من چیزی بیاموزید.»
شیخ خواست او را رد کند، میانهی درس آمده بود. گفت: «به تو چه بیاموزم، که ندانی! به گفتهی خود همه چیز دانی!»
ممنون در میان کودکان نشست. تشکچه نداشت، بر حصیر نشست. میان سال بود و سرگردان. سرگردان در شهر، رها از قید و بند. ریسمانی بر کمر میبست و کتابها زیرِ بغل داشت.
ممنون بر حصیر زانو زد، پیش شیخ. کتاب در کنار نهاد: «بخوان شیخ، چه میخواندی؟»
شیخ به آهنگ خوش، همان شعر حافظ را خواند: «بحث ما در لطفِ طبع و خوبی اخلاق بود».
گنجشکان ساکت بودند. ممنون، سر به زیر انداخت و به فکر فرو رفت. سپس، برخاست صدایش را بلند کرد، گویی با حافظ در سالهای سال پیش، سخن میگفت.
بعد، رو کرد به شیخ: «ای شیخ، مرا چیزی بیاموز. نصیحتی کن. امروزم را شاداب و شیرین کن؛ چنانکه این کودکان امروزشان با خُلقِ خوشِ تو گوارا میشود. شیخ، این مکتب «فلک» ندارد. کودکان را چگونه بر سرِ عقل میآوری، بیچوب، بیفلک؟ به هر مکتب رفتم، چوبی و فلکی دیدم؛ آویخته بر دیوار.»
شیخ، آرام و اشک در چشم گفت: «اینجا گنجشکان هم درس میآموزند. چوب و فلک، راه و روش آنان نیست. کودکانشان را پرواز و دانه برچیدن میآموزند؛ بیچوب و فلک.»
- به من چه میآموزی، شیخ؟ تو بزرگی.
- من چیزی ندارم که به تو بیاموزم. از من تعریف نکن.
ممنون پیش رفت، پیش شیخ زانو زد، بر دست او بوسه داد: «به من چیزی بیاموز، شیخ!» چشمش به اشک نشست.
شیخ دست در گردن او انداخت و موهای پریشان او را نوازش کرد: «پسرم، حافظ بخوانم برایت؟»
- حافظ در سر و قلب من است. هزاران بار خواندهام. چیزی دیگر بخوان.
- سعدی چه؟ گلستان و بوستان؟
- هرچه بگویی خواندهام، هرچه به این کودکان میآموزی، بارها و بارها خواندهام. میدانم، میدانم، بسیار میدانم. چیزی به من بیاموز که ندانم.
شیخ، کوزهی آب خویش که در کنار داشت، پیش ممنون گذاشت. کوزهای دیگر از کودکی گرفت. کوزهی خویش به ممنون داد.
- آب نخواستم، کوزه نخواستم. به من چیزی بیاموز.
- شیخ گفت: «کوزه را نگهدار تا در آن، آب این کوزه ریزم.»
شیخ از کوزهی خود در کوزهی ممنون آب ریخت. کوزه در دست ممنون پُر بود. آب از سر آن ریخت. ممنون گفت: «به من چیزی بیاموز.»
بارِ دیگر، شیخ در کوزهی پُر، آب ریخت. ممنون گفت: «این کوزه جا ندارد. مرا دیوانه میدانی. آری، من دیوانهام. ممنونم. آنچه باید بیاموزم، آموختم. ممنون... ممنون.»
ممنون برخاست. آب کوزه در کنار درخت، خالی کرد. کوزهی خالی پیش شیخ آورد و گفت: این یعنی «خالی شو تا پر شوی. من پُر بودم و پُر گفتم از خود، اکنون خالیام، هیچم و هیچ نمیدانم؛ حالا مانند این کودکانام. با من از هر چیز بگو، از ابتدا آغاز کن. من کیام. به من بگو: من کیام، تو کیستی؟».
شیخ لبخند زد و گفت: «به آواز گنجشکان گوش کن. هزاران سخن در آوازشان است. گوش کن، میشنوی.»
ممنون ساکت شد. کودکان او را میدیدند که همهی وجودش گوش شده است. گنجشکان غوغا کردند.
از درخت برخاستند و در هوای مکتب چرخ زدند و بازگشتند و بر شاخهها نشستند. ممنون سربرگرداند، گنجشکان را دید. گنجشکان در شاخهها گفتوگو میکردند.
شیخ گفت: «چه میشنوی؟ بر کودکان بازگو.»
ممنون برخاست، رو کرد به کودکان با صدای بلند گفت:
«برگِ درختان سبز در نظر هوشیار / هر ورقش دفتری است معرفت کردگار»
نقل از گنجشکان، غلام شما ممنون.
ممنون، ریسمانی که بر کمر داشت، سفت کرد. گرهی دیگر زد. کتابهایش را در بغل گرفت و به سوی درِ مکتب رفت.
شیخ نگاهش کرد. کودکان دیدند که با خود شعر میخواند و میرود. گنجشکان در شاخههای درخت، جیک جیک میکردند.
عماد (یکی از شاگردان) گفت: «چرا با او چنین کردی؟ مهربانی و هم زبانی کردی! او از ما نیست، دیوانهای سرگردان است که مکتبهای شهر را یک به یک میگردد. به آنان میگوید: چیزی به من بیاموزید. بسیاری از آنان درِ مکتب را به روی او بستهاند.»
شیخ گفت: «او نعمتی است که هر کس قدر او نمیداند».
یکی از بچّههای مکتب، برخاست و گفت: «او چه نعمتی است؛ جز پُرگویی و ادّعا و درهم ریختگی ظاهر؟»
شیخ گفت: «او اینجا نیست. غیبت او نکنیم. به هر حال، او امروز، محفل ما را روشن کرد و درسی به ما داد. از هر کس باید چیزی آموخت. هرجا میتواند برای ما مکتب باشد»
هوشنگ مرادی کرمانی، آب انبار با تلخیص و اندک تغییر
1- به نظر شما چرا، شیخ مکتبخانه ابتدا از آموزش دادن به ممنون خودداری میکرد؟ چون ممنون میگفت که همه چیز را میداند و ادعای دانستن داشت.
2- به نظر شما زیباترین بخش این داستان، کدام قسمت است؛ چرا؟
بخشی که شیخ کوزهی آب را خود را به ممنون داد و با کوزهی دیگر در آن آب ریخت و وقتی که پر شد آب سرازیر شد؛ چون راه زندگی ممنون را عوض کرد و او فهمید که باید خالی باشد تا پرشود.
3- نظر بچّهها در مورد «ممنون» چه بود؟
4- اگر میخواستید نام جدیدی برای داستان انتخاب کنید، نام آن را چه میگذاشتید؟ 1- کوزهی خالی 2- کوزهی دل 3- مکتب خانهی گنجشکان
1- یکی دیگر از شعرهای پروین اعتصامی را، که به صورت مناظره سروده شده است، انتخاب کنید و در گروه بخوانید (بهترین شعر گروه را انتخاب کنید و به کلاس ارائه دهید).
2- در مورد شخصیت بزرگمهر تحقیق کنید و شرح حال یا داستانی از زندگی او را در کلاس بخوانید.
واژه نامه
ادّعا کردن: طلب کردن مزیتی برای خود
ارچه: اگرچه
اطاعت: پیروی
بدوگروم: تابع او شوم، از او اطاعت کنم، به او گروم.
پارسا: پرهیزگار، پاکدامن
پیشه: کار، حرفه
تلخیص: خلاصه، چکیده
حرمت: آبرو، احترام
حصیر: نوعی فرش یا گستردنی که از نی یا گیاه دیگری بافته میشود.
حکما: جمع حکیم، دانشمندان
خُلق: خوی و منش
دروغزن: دروغگو
دریغ: افسوس، حسرت
دریغ داشتن چیزی: کوتاهی کردن
زاد: سن، زمان عمر
زینهار: زنهار، آگاه باش
ستوده: ستایش شده، پسندیده
طبع: ذات، خُلق و خوی، طبیعت
عَزَّوجَلَّ: عَزَّ: عزیز است، جلَّ: بزرگوار است
فرجام: پایان، آخر، عاقبتِ کار
قید: بند
کُتُب: جمع کتاب، کتابها
کِردار: رفتار
کوبه: وسیلهای فلزّی که بر روی در خانهها قرار داشت و برای آگاه کردن ساکنین خانه کوبیده میشد.
گران: سنگین
مَحفل: مجلس
مدّعی: ادّعا کننده
مصطفی: برگزیده و پاک
معرفت: شناخت به علم و دانش
نمودی: نشان دادی
هلاک: نابودی، نیست شدن
اعلام
بزرگمهر: بزرگمهر بختان وزیر خردمند انوشیروان بود. وی در ابتدا برای آموزش و پرورش هرمز فرزند انوشیروان گماشته شده بود و به دلیل خردمندی و کیاست به مقام وزارت رسید و در امور کشوری با شایستگی بسیار به انوشیروان خدمت کرد. وقتی دستگاه شطرنج توسّط پادشاه هند به ایران فرستاده شد، بزرگمهر اسرار آن را کشف کرد.
بیهقی، ابوالفضل (470-385 هـ .ق): ابوالفضل محمّدبن حسین دبیر دانشمند دربار سلطان محمود و مسعود غزنوی بود. وی پس از کسب معلومات در نیشابور به دیوان رسایل محمود غزنوی راه یافت و در خدمت ابونصر مشکان به کار پرداخت. اثر معروف او تاریخ بیهقی است.
تاریخ بیهقی: تاریخ بیهقی یا تاریخ مسعودی نام کتابی نوشتهی ابوالفضل بیهقی است که موضوع آن تاریخ پادشاهی مسعود غزنوی پسر سلطان محمود غزنوی است.
مرادی کرمانی، هوشنگ (1323 هـ .ش): در سال 1323 در روستای سیرج کرمان دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را در روستا آغاز کرد و در کرمان و تهران ادامه داد. در سال 1347 اوّلین داستانهای او در مطبوعات منتشر شد و تاکنون کتابهای زیادی از او منتشر گردیده است که معروفترین آنها مجموعهی پنج جلدی «قصّههای مجید»، داستان «خمره» و «آبانبار» است. وی هماکنون عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی است.